نشانی

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست
 


شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ
بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

در قیر شب (سهراب سپهری)

در قیر شب

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
 هوای باغ از من می گذشت
اخ و برگش در وجودم م یلغزید
 ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
 گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
 همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
 راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
 انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
 و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

گزيده ای از اشعار سهراب سپهری

 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

من صدای پر بلدرچین را می شناسم

ماه در خواب بیابان چیست؟

****************************************

زندگی رسم خویشاوندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرسشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آیینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

*****************************************

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

**************************************

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

***************************************

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از مرجلن خلائی بود در اندیشه ی دریاها

مرگ پایان یک کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

*****************************************

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست؟

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است؟

**************************************

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی

و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه کبوتر ها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

شیهه ی پاک حقیقیت از دور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ایمان را در کوچه ی شوق

و صدای باران را روی پلک تر عشق

روی موسیقی نمناک بلوغ

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

روی آواز انارستا ن ها

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد

****************************************

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست شور من می شکفد

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن

******************************************

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

روژی ماموستا

 

له سه ر ئه م هه وره ره شه  مه منوسنه وه

گوره سارده که ی من به تاوانی ئه م سووتانه وه نین

ماوه یکی زوره گورانی عومرم بوتوچریوه

وا له روژانی دووری تودا

ئه ی نیشتمان!

ناله م وه ک خه ونیکی تاله!

رازه کانم له به رباراندا سووتا ون

کاتیک باران ده باری

باران ده باری

من له ته نیایی خوم راده مام

بروا نه که م به جیم هیشتوون

من

له دلی نه مامه کانی نیشتمانم له دایک ده بمه وه

له نیو هاواری

له به ر قوتابخانه یک

له گه ل گولاله سوره یک

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدئه مینم بو نیشتمانم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدئه مینم بو نیشتمانم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدئه مینم بو نیشتمانم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدئه مینم بو نیشتمانم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدئه مینم بو نیشتمانم

 

شێعری کووچه‌- فه‌ره‌یدوون موشیری ( وه‌ڕگێڕ ناسر حیسامی )

 

تۆ نه‌بووی، مانگه‌شه‌وێ چوومه‌وه‌‌به‌و کووچه‌یه‌دا

هه‌موو گیانم بووه‌چاو و، له‌وێ بۆ تۆ ده‌گه‌ڕا

له‌حه‌ز و تاسه‌وه‌ها پڕ بوو دڵم ، لێی ده‌ڕژا

سه‌ری هه‌ڵدایه‌وه‌ئه‌و عیشقه‌که‌جاران

له‌که‌ژ و کێوی ده‌دا

له‌هه‌موو چۆڵی ده‌روونم گوڵی یادت ده‌ڕوا،

ده‌می سه‌د بیره‌وه‌ری پێده‌که‌نی،

عه‌تری سه‌د بیره‌وه‌ری بوو ده‌گه‌ڕا.

 

هاته‌‌بیرم که‌شه‌وێ

پێکه‌وه‌له‌و کووچه‌یه‌‌بووین

به‌په‌ڕوباڵی ئه‌وین

کوێیه‌که‌دڵگر بوو، ده‌چووین.

 

له‌سه‌ر ئه‌و جۆگه‌یه‌ساتێ به‌وچان دانیشتین.

تۆ هه‌موو ڕازی جیهان مه‌یبوو له‌نێو چاوی ڕه‌شت

من توابوومه‌وه‌به‌و تینی نیگای گه‌رم و گه‌شت.

شین و ساماڵ بوو شه‌و و،

هێمن و مه‌ند و ئارام،

به‌ختی گه‌ش‌پێده‌که‌نی و،

ده‌وری زه‌مان ئه‌سپی ڕام.

 

مانگه‌شه‌و هێنده‌نه‌وی،

هێشووه‌گزنگی له‌ده‌راو هه‌ڵدێنا

دار هه‌موو ده‌ستی لق و پۆپی به‌ره‌و

مانگی ته‌واو هه‌ڵدێنا.

 

شه‌و و، کۆڵان و، گوڵ و، ده‌شت و په‌رێز

هه‌موو گوێی دابووه‌‌ئاوازی مه‌لی شه‌وئاوێز.

 

دێته‌بیرم که‌وتت: ”واز له‌ئه‌وینم بێنه!‌

”وه‌ره‌بڕوانه‌له‌ئاو، تۆ له‌خوڕه‌ی ڕامێنه‌‌‌‌

”وه‌کوو عیشق تێده‌په‌ڕێ، سه‌یری که‌ئه‌م ئاوێنه‌!

”گه‌ر به‌عیشقی منه‌ئه‌مڕۆ دڵی تۆ دێته‌سوێ‌‌

”چ ده‌زانی که‌سبه‌ی چیده‌وێ، ده‌تباته‌کوێ؟

”تا فه‌رامۆشی بکه‌ی تۆ که‌گرفتاری منی،

”بڕۆ له‌م شاره‌مه‌مێنه‌، بڕۆ جێگایه‌کی دی!“

 

من وتم: ”کوانێ ده‌توانم له‌ئه‌وینت لاده‌م؟

”چۆن بڕۆم؟ خۆ له‌نه‌هاتی سه‌فه‌ری وا ناده‌م.

”ڕۆژی ئه‌ووه‌ڵ که‌دڵم باڵ و په‌ڕی گرت به‌هه‌وات

”وه‌کوو کۆتر ده‌فڕی ده‌نگی شه‌قه‌ی باڵی ده‌هات،

”هاته‌گوێسوانه‌یی تۆ و ئیدی نه‌ڕۆی، نیشته‌وه‌لات.

” نه‌ڕه‌وی لێت، نه‌فڕی ئه‌و به‌هه‌موو به‌ردی جه‌فات.“

ئه‌وه‌شم وت که‌: ”وه‌ره‌! جوانێ ئه‌گه‌ر ڕاوچی ‌تۆی،

”ئه‌وه‌تا ئاسکی دڵم که‌وته‌هه‌واری ڕاوت

”ده‌ر و ده‌شتان ده‌گه‌ڕێ

تا بکه‌وێته‌‌داوت.

”ئه‌وه‌داوا مه‌که‌لێم، خۆ له‌ئه‌وینت لاده‌م

”پێم له‌گه‌ڵ نایه‌بڕۆم، قه‌ت سه‌فه‌ری وا ناکه‌م.“

 

له‌لقی داره‌که‌وه‌، قه‌تره‌‌یێ ئه‌سرین باری

مه‌لی شه‌و ناڵه‌یه‌کی کرد له‌‌دڵی زاماری

ته‌ڕ ببوو چاوه‌که‌ت و دیم که‌نمی تێزابوو

مانگه‌شه‌و پێده‌که‌نی هێنده‌سه‌ری سوڕمابوو.

دێته‌بیرم که‌خه‌مۆش بووی و چ ده‌نگت نه‌ده‌‌هات

دڵی من مایه‌وه‌بۆ حه‌سره‌ت و بۆ ده‌رد و به‌ڵات

دڵ هه‌ر ئه‌و کۆتری جاران بوو که‌هه‌ڵنه‌فڕی له‌لات.

 

به‌غه‌م و ناڵه‌به‌سه‌رچوو شه‌وه‌که و،‌

به‌خه‌فه‌ت زۆری تریش هاته‌وه‌شه‌وگاری وا؛

نه‌بوو جارێ که‌بپرسی له‌دڵێ لێت ڕه‌نجا

نه‌بوو جارێ به‌گوزه‌ر بێیه‌وه‌به‌و ژوانگه‌یه‌دا ،

 

من به‌ڵام ...

چۆن؟ به‌چ حاڵێک

به‌ته‌نێ چوومه‌وه‌به‌و کووچه‌یه دا!

شعر عقاب و كلاغ، از شاعر نوپرداز کرد، جلال ملكشاه

 
می چكد از چشم جنگل، دانه های برگ
آفتاب بی رمق چون آخرین لبخند یك سردار، به روز هزم
روی لجه خون و شكست لشكرش می آورد بر لب
بر لبان تیره كهسار خشكیده است
زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است
كه درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است
مرگ می آید، رعشه اش بر جان
او به خود می گوید و بر خویش می لرزد عقاب پیر
مرگ می آید
روی سنگی بر بلندای ستیغ كوه ایستاده است
با همه خوفی كه دارد لیك
چشم هایش آشیان شوكت و فخری است عالمگیر
مرگ می آید
وه چه تلخ و زشت و نازیباست
و كلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست
آنكه می خواهد جهان را شاد
آنكه می جوید به زیر چرخ گنبد گیتی
عزت عدل و شكوه و داد
آنكه در اوج است و راه عشق می پوید
زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه می بوید
ای دریغا عمر او كوتاه و بی فرداست
مرگ می آید
باز با خود گفت، و دلش را یك ملال تلخ در چنگال خود افشرد
مرگ می آید، گریزی نیست
زندگی را دوست دارم، داروی این درد پیش كیست؟
آسمان زیباست و زمین و جنگل و كهسار جان افزاست
آن فسانه آب هستی بخش، در كدامین سوی این دنیاست
یادش آمد زیر پای كوه
در كران بوی گند مردابی آشیان دارد كلاغی پیر
زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیك همچنان مانده است
سر درون ریم و چرك لاش مرداران
چاپلوس و دم تكان، جانور خویان
همنشین با خیل كفتاران
خود ندارد قدرت پرواز
گشته در توجیه مرداب عفونت زای
اوستادی نكته پرداز و حكایت ساز
مرگ می آید و كلاغ پیر می داند كه راز زندگی در چیست
گفت و زد شهبال شوكت جوی خود بر هم عقاب پیر
ناگهان كهسار بخروشید
كوه لرزید و به خود پیچید
روبهان سوراخ گم كردند
آهوان از خوف رم كردند
گله را زنجیره آرامشان بگسست
كبك یكه خورد
جغد ترسید و دهان شوم خود را بست
پس فرود آمد عقاب پیر
گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند
گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم
گرچه تو با خفت و من با سپهر پاك دمسازم
لیك امروزم به تو ناچار كار افتاد
جز تو دانائی بدین مشكل كه دارم نیست این گره بگشای
راز طول عمر تو در چیست؟
من كه پر در چشمه خورشید می شویم
كهكشان عزت و جاه و شكوه و فخر می پویم
عمرم اما سخت كوتاه است
می پذیرم مرگ را و اجتنابی نیست
لیك مرگ من بدینسان زود و ناگاه است
زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست
گر چه تو با من نمی سازی
گر چه تو هم چون نیاكانت بر ستیغ كوه می نازی
زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد:
نیك می دانم هراس مرگ
خوی تند از یاد او برده است
دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر
كه عقاب سركش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست
در پی چاره به سوی من پناه آورده است
پس كلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید
همچنانكه لقمه می خائید گفت:
رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افكن
سفره انداز از طعام لاشه مردار بر كران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن
در كتاب پند ما درج است؛ كه نیای ما فرمود:
در جهان جز وسعت مرداب
هر چه می گویند و می جویند و می پویند
حرف مفت است و ندارد سود
گوش كن ای دوست
تا بگویم كه دلیل عمر كوتاه شمایان چیست؟
زندگی در اوج می جوئی باد مسموم است
بوی گند نور می بوئی
قله ای كه بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بی ره و شوم است
جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است
خوردن و آشامیدن و خواب است
چینه كن با من درون خاك این پر و بال بلند و زشت را بردار
هر چه فكر كوه را دیگر فرامش كن توبه كن در آستان حضرت كفتار
منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده
گفت: من كجا و این بساط ننگ
تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ
مرگ در اوج سپهر پاك خوشتر از یك لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاك
گفت: ای زاغ پلید زشت
جاودان ارزانیت عمر پلشت
من نخواهم عمر در مرداب من نجویم زندگی در لاشه مردار
من نسازم آشیان در ساحل ایمن من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و كفتار
اینك ای مرگ شكوه آیین
من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم
تا نیالوده ست جان را ننگ من تو را با جان پذیرایم
گفت و شهبالان زهم واكرد
گشت در مرداب دوری چند
در میان بهت زاغ زشت
بال در یال بلند اسب باد افكند.

شعر عقاب و كلاغ، از شاعر نوپرداز کرد، جلال ملكشاه

 
می چكد از چشم جنگل، دانه های برگ
آفتاب بی رمق چون آخرین لبخند یك سردار، به روز هزم
روی لجه خون و شكست لشكرش می آورد بر لب
بر لبان تیره كهسار خشكیده است
زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است
كه درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است
مرگ می آید، رعشه اش بر جان
او به خود می گوید و بر خویش می لرزد عقاب پیر
مرگ می آید
روی سنگی بر بلندای ستیغ كوه ایستاده است
با همه خوفی كه دارد لیك
چشم هایش آشیان شوكت و فخری است عالمگیر
مرگ می آید
وه چه تلخ و زشت و نازیباست
و كلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست
آنكه می خواهد جهان را شاد
آنكه می جوید به زیر چرخ گنبد گیتی
عزت عدل و شكوه و داد
آنكه در اوج است و راه عشق می پوید
زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه می بوید
ای دریغا عمر او كوتاه و بی فرداست
مرگ می آید
باز با خود گفت، و دلش را یك ملال تلخ در چنگال خود افشرد
مرگ می آید، گریزی نیست
زندگی را دوست دارم، داروی این درد پیش كیست؟
آسمان زیباست و زمین و جنگل و كهسار جان افزاست
آن فسانه آب هستی بخش، در كدامین سوی این دنیاست
یادش آمد زیر پای كوه
در كران بوی گند مردابی آشیان دارد كلاغی پیر
زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیك همچنان مانده است
سر درون ریم و چرك لاش مرداران
چاپلوس و دم تكان، جانور خویان
همنشین با خیل كفتاران
خود ندارد قدرت پرواز
گشته در توجیه مرداب عفونت زای
اوستادی نكته پرداز و حكایت ساز
مرگ می آید و كلاغ پیر می داند كه راز زندگی در چیست
گفت و زد شهبال شوكت جوی خود بر هم عقاب پیر
ناگهان كهسار بخروشید
كوه لرزید و به خود پیچید
روبهان سوراخ گم كردند
آهوان از خوف رم كردند
گله را زنجیره آرامشان بگسست
كبك یكه خورد
جغد ترسید و دهان شوم خود را بست
پس فرود آمد عقاب پیر
گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند
گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم
گرچه تو با خفت و من با سپهر پاك دمسازم
لیك امروزم به تو ناچار كار افتاد
جز تو دانائی بدین مشكل كه دارم نیست این گره بگشای
راز طول عمر تو در چیست؟
من كه پر در چشمه خورشید می شویم
كهكشان عزت و جاه و شكوه و فخر می پویم
عمرم اما سخت كوتاه است
می پذیرم مرگ را و اجتنابی نیست
لیك مرگ من بدینسان زود و ناگاه است
زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست
گر چه تو با من نمی سازی
گر چه تو هم چون نیاكانت بر ستیغ كوه می نازی
زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد:
نیك می دانم هراس مرگ
خوی تند از یاد او برده است
دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر
كه عقاب سركش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست
در پی چاره به سوی من پناه آورده است
پس كلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید
همچنانكه لقمه می خائید گفت:
رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افكن
سفره انداز از طعام لاشه مردار بر كران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن
در كتاب پند ما درج است؛ كه نیای ما فرمود:
در جهان جز وسعت مرداب
هر چه می گویند و می جویند و می پویند
حرف مفت است و ندارد سود
گوش كن ای دوست
تا بگویم كه دلیل عمر كوتاه شمایان چیست؟
زندگی در اوج می جوئی باد مسموم است
بوی گند نور می بوئی
قله ای كه بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بی ره و شوم است
جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است
خوردن و آشامیدن و خواب است
چینه كن با من درون خاك این پر و بال بلند و زشت را بردار
هر چه فكر كوه را دیگر فرامش كن توبه كن در آستان حضرت كفتار
منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده
گفت: من كجا و این بساط ننگ
تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ
مرگ در اوج سپهر پاك خوشتر از یك لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاك
گفت: ای زاغ پلید زشت
جاودان ارزانیت عمر پلشت
من نخواهم عمر در مرداب من نجویم زندگی در لاشه مردار
من نسازم آشیان در ساحل ایمن من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و كفتار
اینك ای مرگ شكوه آیین
من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم
تا نیالوده ست جان را ننگ من تو را با جان پذیرایم
گفت و شهبالان زهم واكرد
گشت در مرداب دوری چند
در میان بهت زاغ زشت
بال در یال بلند اسب باد افكند.

کاروان (جه لال مه له کشا)

 
كاروان! كاروان!
كێ نوستووه؟ كێ بێداره؟
ئەم ڕێگایەی پێدا دەچن،
هەر ڕێگا كۆنەكەی پاره
دەور و بەرتان گورگه لووره
چەقەڵ كاسەی سەر و گۆشتی دڵتان ئەخوا
ئەوەنده تاریكی چڕه،
جندۆكه كۆرپەتان دەدزێ،
پێ نازانن
چاوتان له ناو تاریكیدا،
تا ئەم خواره هەتەر ناكات
بیرتان ئاسمانێكی تەسكه
هێنده بەرچاوتان تاریكه،
نازانن ڕۆژ له ئاسۆی كام پێدەشتەوه سەر هەڵدێنێ
هەر به تەشیه كۆنەكەتان دەیڕێسن و
له بیری نوێ،
سڵ و سرك،
هەر ئەڕۆن و هەر به ناقی قووڵی زوڵمەتا ڕۆ دەچن
چراكانیش كز ئەسووتێن
هێندێ چرایش چاوی گورگن
كاروان! كاروان!
هۆ كاروانی سەر لێ شێواو!
له شەوگاری ئەنگوسته چاو
گۆچانی شك دەلاقەیەك ناكاتەوه
مەشغەڵ مەشغەڵ،
مەشغەڵی بیر، چرای ئەندێشەتان هەڵ‌كەن
ڕێگا و ڕەوتێ هەنگاوەكانتان بگۆڕن
ئەم ڕێگایەی پێدا دەڕۆن،
زۆر كاروانی پێدا ڕۆی و نەهاتەوه
كاروان! كاروان!
بۆ كوێ دەڕۆن!؟
ئەم هەورازەی وەك مێرووله
پێدا ڕێكچەتان بەستووه،
دەتانباته هەڵدێرەكەی ساڵی پێشوو
ئەو بنارەش
وا به ئێسك و كاسەی سەرتان داپۆشراوه،
دەگاتەوه بەفرەچاڵی كلیلەی ڕندوو
كاروان! كاروان!
ڕێگای تازه بدۆزنەوه!
كاروان! كاروان!
ڕێگای تازه بدۆزنەوه

سەفەرێكی نەهات (جه لال مه کشا


بەرەو كوێستان ئەهاتمەوه
جانتام پڕ بوو له ئاوات و حەز و تاسه
هێنده تینوو، هێنده تامەزرۆی دیدار بووم
دەمویست بەفری ساڵی نەهات
بتوێنمەوه به هەناسه
بۆ لای كاڵێ ئەهاتمەوه
عەشقی قەڵای بەرزی هەست و
دڵی منیش
كۆتره برژیلەی ماڵی بوو
كاڵێ، ڕۆحی سەوزی دەشت و
چاوی گوند و
هێزی عەشق و
گەورەتر له عەمبەر خاتوونی مەولانا و
جوانتر له خاتوو حەبیبەی دیوانی شێعری نالی بوو
دێر هاتمەوه، دێر هاتمەوه
كوێستان چۆڵ بوو
چاوی ئاسمان لێڵ ئەیڕوانی
جێ‌ژوانەكەی جاران بۆنی خەمێكی زەردی لێ ئەهات
پڕ له چقڵ و خاك و خۆڵ بووم
ئیتر دنیا ڕەش ئەنوێنێ
له ناو شێعرما
كەوی تەنیای شێعر،
دڵتەنگ، دڵتەنگ
دڵتەنگتر له كوێستان
سیاوچەمانەی فرمێسك و خوێن ئەزریكێنێ